کوله بارم سنگین نیست
فقط عشق را برداشته ام،
از ویرانه ها!
آن را هم به زودی خواهم کاشت
و دست خالی خواهم رفت ....
باغبان/آذر90/تهران
ایندی کی کیمی یادیما
من یخیلاردیم
"گِئنَه دَه، سَن بُویُودون!"*
آنام دییردی
...
چوخ سورالار،
آنلادیم کی:
حیات،
یخیلیب، دورماخدیر!
دورماخ ، هنر دییر
گئتماخ لازیمدریز!
یخیلمالی یئخ
سونسوزا قدر !
دورماخ لازیمدیر!
اییی دورماخ!
اییی دورماخ!
خوب باید برخاست
خوب یادم هست
من زمین میخوردم،
مادرم با لبخند:
"گِئنَه دَه، سَن بُویُودون!"*
...
بعدها فهمیدم،
زندگی،
افتادن و برخاستن است!
خوب باید برخاست!
ایستادن ، هیچ است!
طَرَفی باید رفت !
تا ابد باز زمین خواهی خورد!
خوب باید برخاست!
خوب باید برخاست...!
* بازهم تو بزرگ شدی
باغبان/ خرداد90 مانسو/کبک
این روزها،
در "ولایت" ما،
مغزها را می سوزانند
و حافظه پوسیده ای را می کارند
تا مزرعه یک دست شود
روشندلان !
که دوستان منند،
کوروش را در بادکنک آریا فوت میکنند،
تا سقوط جهان را در سیبری جشن بگیرند!
و برادرانم اما،
از عقده های صد ساله تحقیر
امپراتوری عثمانی را استفراغ میکنند...
***
فرقی نمیکند
هرکدام کپی جدیدی است
از،
هیتلر!
عینکی آورده ام !
که نشان میدهد
آپارتاید ،
در آفریقا مرده است...
باغبان/آذر89/مانسو
منده سیغار ایکی جهان، من بو جهانه سیغمازام،
گؤوهری لامکان منم، کؤن و مکانه سیغمازام
عرشله فرش و کاف و نون، منده بولوندو جمله چون،
کس سؤزونووو ابصم اول، شرح و بیانه سیغمازام
کؤن و مکاندیر آیتیم، ذاتی دورور بدایتیم،
سن بو نیشانلا بیل منی، بیل کی، نیشانه سیغمازام
کیمسه گمان و ظن ایله اولمادی حق ایله بیلیش،
حقی بیلن بیلیر کی، من ظن و گمانه سیغمازام
صورته باخ و معنی نی صورت ایچینده تانی کیم،
جسم ایله جان منم ولی، جسم ایله جانه سیغمازام
هم صدفم، هم اینجییم، حشرو صراط اسینجییم،
بونجا قوماش و رخت ایله من بو دکانه سیغمازام
گنجی-نهان منم من اوش، عئینی-عیان منم، من اوش،
گؤوهری-کان منم من اوش، بحرو و کانه سیغمازام
گرچی محیطی-اعظمم، آدیم آدمدیر، آدمم،
دار ایله کون فکان منم، من بو مکانه سیغمازام
جان ایله هم جهان منم، دهر ایله هم زامان منم،
گؤر بو لطیفئیی کی من، دهرو زمانه سیغمازام
انجم ایله فلک منم، وحی ایله هم ملک منم،
چک دیلینی و ابصم اول من بو لیسانه سیغمازام
ذره منم، گونش منم، چار ایله پنج و شش منم،
صورتی گؤر بیان ایله، چونکی بیانه سیغمازام
ذات ایله هم صفاتیله ، قدریله هم براتیله،
گل شكرم هم نباتیله ، بسته دهانه سیغمازام
شهد منم ، شكر منم ، شمس منم ، قمر منم
روح روان باغیشلارام روح و روانه سیغمازام
ناره یانان شجر منم ، چرخه چیخان حجر منم،
گؤر بو اودون زبانه سین ، من بو زبانه سیغمازام
گر چی بو گون نسیمی یم ، هاشمی یم ، قریشی یم
مندن اولودور آیتیم ، آیته شانه سیغمازام.
سیدعمادالدین نسیمی، شاعر و متفکّر حروفیه در قرن هفتم هجری بود. وی به ترکی ، فارسی و عربی شعر سرودهاست. ولی دیوان عربی او در طول زمان مفقود شده است. سازمان بینالملی یونسکو به خاطر کوششهای وی در اشعار انسانی و صلح جهانی در سال 1973 این سال را سال نسیمی اعلام کرد
محل تولد
با توجه به اینکه از جزییات زندگی نسیمی اطلاعات کمی در دست می باشد لذا در مورد محل تولد او موارد مختلفی بیان می گردد. طبق نظر ادوارد براون وی متولد شهر بغداد بوده و برخی دیگر او را متولد شیراز می دانند .البته تولد او در آذربایجان مسجل است و عده ای بسیاری از علما اورا متولد شهر اورمیه آذربایجان میدانند.
سبک شعر
دیوان نسیمی حاوی قالبهای متنوع شعری از قبیل غزل، قصیده، رباعی اکثرا به زبان ترکی است. به علت تأثیری که طریقت حروفی به دیگر عقاید عرفانی داشته، بسیاری از شعرهای بکتاشی و علوی به نسیمی نسبت داده شده است.
شعر بالا نمونه بارزی از سبک عرفانی نسیمی و عقاید حروفیه است. انسان از نظر آنان مقامی در حد خدایی دارد.........
در سال ۱۴۱۷ میلادی و در شهر شام بر سر پایبندی به عقایدش زنده زنده پوست بدنش کنده شده و سپس بدن مبارک این شاعر و فیلسوف آذربایجان تکه تکه شده تا درس عبرتی برای شاگردان و همفکرانش شود. ای بلبل قدسی نه گرفتار قفسسن سیندیر قفسی تازه گلستان طلب ایله "ای بلبل قدسی برای چه گرفتار قفسی بشکن قفس را و گلستان تازه ای خواه"
زاهدین بیر بارماغین کسسن دونر حق دن کئچر
گور بو میسکین عاشیقی سربا سویورلار آغلاماز
اگر انگشت یک زاهد بریده شود، توبه کرده و از حق میگذرد - اما این عاشق مسکین را ببین که پوستش از سر تا به پا کنده شده ولی دم نمیزند.
منابع
از مرزهای تن عبور میکند
و به آنسوی سرزمین خدایان میرسد
باغبان 6/89 مانسو
اولین بوسه
تماس دو ابر باردار بود
که نوری به عظمت آقتاب داشت،
غرشی به حجم سکوت ،
و بارشی به زلالی اشک....
باغبان 6/89 مانسو
سالها گشتم و یافتم ...
آنچه را که برایت میخواستم
جهان
و تمام زیباییهای آن
در دستان منست
آورده ام که به پایت بریزم ....
ولی تو کجایی؟!؟
گمت کرده ام...
جهان را زمین میگذارم ،
سربه بیابان ...
تا تو را بیابم
باغبان 6/89 مانسو
دیرهنگام است
مرا که فتح کردی،
آرام باش و بخواب!
سپیده دمان اما،
برخیز !
تمام قله های بلند را فتح کن
و شباهنگام برگرد!
اینجا تنها پناهگاه این کوهستان است....
تیر ماه 89 /مانسو/کبک
لبخند من،
مروارید درد هایی است
از زخمهای فرو رفته بر تنم
و نشسته بر روحم
تیر 89 /مانسو
* مروارید] م ُرْ ] یک نوع ماده ٔ صلب و سخت و سپید و تابان که در درون بعضی صدفها متشکل می گردد و یکی از گوهرها می باشد. {لغتنامه دهخدا}
هر وقت جسمي خارجي مانند ذره اي شن داخل پوسته صدف شده و بین پوسته سخت و بدن نرم او قرارگیرد ، صدف براي دفع جسم خارجي، موادي از جنس پوسته ترشح مي كند كه اين مواد به صورت لايه لايه روي جسم خارجي قرار مي گيرند و بعد از مدتي مرواريد تشكيل مي شود. بطوری که اگر یک دانه مروارید را بشکنند دروسط آن جسم خارجی مشاهده می شود.
کودکی هفتاد ساله
و سنگی لرزان
بربلندای کوهی
برجای مانده از
آتشفشانی کور!
پریشان بود
ازانعکاس مکرر واژه ای مبهم!
"دشمن"، "دشمن..."،"دشمَ "،"دشمَ..." ، "دش..."....!
تیر89 /مانسو
نگاه پرنده ، آرام چرخید
از دیوارهای قفس گذشت
ودر نقطه ای بسیار دور در آسمان
گم شد!
صدایی در زمین میگفت:
"دوستت دارم!"
...
بغضی ترکید،
قطره اشکی افتاد،
و آرزوی پرواز،
قفلی را شکست!
...
"دوستت دارم" ،
"فراتر از همه◦ جسمم"
این بار از آسمان،
به گوش میرسید!
6/9/88 تهران
برخیز و جام باده بیاور، بهار شد
صیاد ، صید خم زلف یار شد
آغاز خلقت و من خالق جهان
ساقی و ساغر و می بر مدار شد
نوروز را به تخت نشینیم با دهل
کاین رازسرخ وجامه سبز آشکارشد
باده به هم زنید و بنوشید تا سحر
شش روزفرودین که جهان برقرارشد
جام جهان خمیده که فرمان بردزما
فرمان ما اشاره چشم نگار شد
6/12/88 مانسو /کبک
من دزد نیستم که با هوس چیدن،
از دیوار بگذرم
گل زیباست..!
باغبانی خسته ام
که بذرها بر شال
به امید بهاران میروم.
از اینسوی دیوار،
نگاهم را در سیاهچال لبخند گلی گرفتار میکنم
آنگاه پروانه ای میشوم،
که بر بکرترین گلبرگ گل می نشینم
۸۸/۸ تهران
وقتی نگاهم در مدار لبخند تو قرار میگیرد
انفجاری رخ میدهد
و سیاهچاله چشمانت
تمام ذرات تنم را در خود فرو میکشد!
چیزی که می ماند،
کالبد مجازی بی وزنی است
در فضای بیکرانه لذتبخش خیال
25/7/88 تهران
سیزده!
برای تو نحس است...
تو،
تمام خیابانها را می بندی
من،
پیاده میشوم
و در پیاده رو
سکوتم را در چشمانت فرو میکنم
تا
بودنم را بپذیری
ترسم از آن نیست
که شب فرا میرسد
و تن خسته زخم خوردگان بیدار
در کوره راههای آشنای تکراری
دریده خواهد شد!
ترسم از آنست
که نتوانم بر تخدیر دروغ ،
که دیری است تو را خواب کرده است
فایق آیم!
دردم از آنست
که ناگزیرسیلی ام برگونه بیگناهت نیز
کارگر نیافتد
و تو
چشمان نیمه بازت را
بازببندی!
و آنگاه
بداهنگ گرگهای شب پرست
لالایی خواب ناخواسته تو باشد
آه
نخواب !
راه طولانی است
وزخمیان بیدار، خسته!
نخواب....!
8/5/88 مانسو/کبک
قلب امید،
یخ را شکافت،
درقلب سرد دیو زمستان نهال شد.
سرسبز، میوه داد!
طوفان سرد،
از برگ و ساقه وتن تا به ریشه ها،
برکند و برد!
لبخند میزنم!
یخ زوب میشود،
از خودنمایی طوفان کور، باز...!
این میوه ها همه،
با قلبی از امید،
تا روز واقعه در خاک خفته اند.
من در خیال خویش،
آغوش جنگل سبز امید را،
لبخند میزنم...!
کبک/مانسو/88/4/18
با هر چه تو میگویی مخالفم!
ولی
جانم را میدهم ،
تا
بگذارند
تو
هرچه بخواهی،
بگویی!
22/4/88 مانسو/کبک

چنارکهنسال زادگاهم-روستای زاویه
آنجا که ایستاده ای ،
پوسته بدقواره ای است،
به یادگار مانده از کودکانی که ...
"اسمشان" را،
برمن کنده اند...!
چاقو را رها کن!
بالاتر بیا
و "خود" را
در شفافیتِ بکرترین شاخه های ِ عریان ِ تنم تماشا کن
14/02/88 مانسو/کبک
کدام مادریست که نمی زاید؟
از برای ِ
گریز درد!
کدام مادریست که نمیخندد ؟
در سیاهچال ِ
زاییدن!
کدام مادریست که نمیگرید ؟
دربینهایت ِ
عشق!
ومن مادری هستم که هرروز لذت ِ درد ِ زاییدن را دوره میکند.
22/3/87 کبک